العلامة المجلسي

1097

حياة القلوب ( فارسي )

ودر روايت معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه حضرت عيسى عليه السّلام در بعضي از خطبه‌هاى خود كه در ميان بني إسرائيل خواند مىفرمود : صبح كرده‌ام وخادم من دستهاى من است ، ودابّهء من پاهاى من است ، وفراش من زمين است ، وبالش من سنگ است ، وآتش من در زمستان جائى است كه آفتاب بر آن بتابد ، وچراغ من در شب ماه است ، ونان وخورش من گرسنگى است ، وپيراهن من ترس خدا است ، وپوشش من پشم است ، وميوه وگل ولالهء من گياه زمين است كه حيوانات مىخورند ، وشب مىگذرانم وهيچ ندارم وصبح مىكنم وهيچ ندارم ، ودر روى زمين هيچ‌كس از من غنىتر وبىنيازتر نيست « 1 » . ودر روايت ديگر منقول است كه : زنى كنعانى پسرى داشت كه زمين‌گير شده بود پس أو را به خدمت حضرت عيسى عليه السّلام آورد كه شفا بخشد . حضرت عيسى فرمود : من مأمور شده‌ام بيماران بني إسرائيل را شفا بخشم ! آن زن گفت : يا روح اللّه ! سگها ته‌ماندهء خوان بزرگان را مىخورند وقتي كه خوان را برداشتند ، پس تو هم از حكمت خود به ما بهره‌اى بده وما را محروم مكن . پس از حق تعالى رخصت طلبيد ودعا كرد تا فرزند أو شفا يافت « 2 » . ودر حديث صحيح منقول است كه از حضرت صادق عليه السّلام پرسيدند : آيا به عيسى عليه السّلام مىرسيد دردها كه به ساير فرزندان آدم عليه السّلام مىرسد ؟ فرمود : بلى ، أو را در طفوليت بيماريهاى مردم بزرگ عارض مىشد ، ودر بزرگى دردهاى أطفال عارض مىشد ، چون در طفوليت أو را درد تهيگاه كه امراض سالمندان است عارض مىشد به مادرش مىگفت : عسل وسياهدانه وروغن زيت از براي من بياور ، چون حاضر مىكرد از خوردن آن اظهار كراهت مىنمود ، پس مريم عليها السّلام مىگفت : خود طلبيدى اين دوا را چرا كراهت دارى از خوردنش ؟ مىگفت : به علم پيغمبرى گفتم كه دوا

--> ( 1 ) . ارشاد القلوب 156 ؛ معاني الأخبار 252 . ( 2 ) . قصص الأنبياء راوندى 270 .